زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

خريد آويز تخت و قرار چيدن اتاق

چهارشنبه با بابا ابراهيم رفتيم پاساژ فردوسي بالاخره آويز تختت رو خريدم، خيلي خوشكله. دختر نازم ممكنه يكشنبه كه ميلاد رسول اكرم(ص) و امام جعفر (ع) هست مادرجون اينا بيان خونمون وسايلهاتو بچينيم  آخ جون چه كيفي داره چيدن وسايلهاي دخترم.راستي همون روز سالگرد ازدواج مادرجون و آقاجون هم هست. قشنگ مامان دوستت دارم و براي ديدنت لحظه شماري ميكنم.مراقب خودت باش ميبوسمت ...
27 دی 1392

آزمايش دفع پروتئين

سلام عشق مامان دختر مامان.خوبي قربونت برم؟ شنبه كه دكتر رفته بودم فشار خونم بالا بود و دكتر برام آزمايش دفع پروتئين 24 ساعته نوشت. مجبور شدم 24 ساعت ادرارم رو جمع كنم و سه شنبه ببرم براي آزمايش تازه اونجا هم يه آزمايش خون و يه ادرار ديگه داشتم. براي ازمايش خونم كه رفتم ديگه رگهام پيدا نميشد يا اگه ميشد از رگهام خوني نميومد هر دفعه ميرم آزمايش آبكش ميشم از بس سوراخ سوراخم ميكنن. به نظرم از بس تو اين مدت ازمايش دادم ديگه واسم خوني نمونده. تازه چهارشنبه هفته ديگه بايد دوباره واسه تست قند خونم برم اونم دو بار خون بدم يكي ناشتا و يكي يه ساعت بعد صبحونه!!!  ولي همه ي اين اذيت ها با ديدن روي ماه تو فراموش ميشه. پس مراقب خودت باش تا صحيح و سا...
27 دی 1392

چیدن کمد زهرا خانوم

دختر نازم چند روز پیش کمد لباسهاتو با مادرجون مرتب کردیم از چیدن لباسهات کلی ذوق کردم.انشاالله اوایل بهمن هم باید اتاقت رو مرتب کنم و وسایلهاتو بچینم. هنوز هم یه سری وسایلت مونده که نخریدم مثل آویز تخت و عروسک و ... البته نمیتونم زیاد وسایل بازی و عروسک برات بخرم چون جاشو نداریم یه اتاق کوچولو که تازه اونم نصفش لوازم من و باباست چون خونمون فقط همین یه اتاقو داره!!!!! ولی مهم نیست چون از اول که دنیا بیای که قرار نیست با عروسک و اسباب بازی بازی کنی  هاااااا!!!!!!!! الهی قربونت برم دختر نازم انشاالله وقتی اتاقت رو چیدم عکس اتاق و وسایلهاتو برات میگیرم و میزارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی ببینی و کلی ذوق کنی. ...
23 دی 1392

هورااااا بالاخره سر دخترم رو حس کردم

سلام عشق مامانی خوبی دختر نازم این مدت که نبودم بابایی مریض بود حالش اصلا خوب نبود یه روز خوب میشد بعد دوباره میفتاد تو رختخواب. راستی اون دفعه که اومدم گفتم درست تکون نمیخوری اما درست وقتی اومدیم بخوابیم شروع کردی به تکون خوردن اونم چه تکونهایی بابایی داشت نگات میکرد یهو خودتو کاملا چرخوندی طوری که شکم مامانی یه عالمه بالاتر اومد بابایی ترسید فکر کرد مشکلی داری البته تا اون وقت هم این طوری تکون نخورده بودی این اولی باری بود که تونستم متوجه بشم سرت کجاست.یعنی شما تو ٣٣ هفته و ٢ روزگیت اجازه دادی مامانیت سرت رو تو شکمش احساس کنه.البته بازم دستم رو شمکم بود و داشتم نگاهت میکردم که فهمیدم اگه نه که فکر نمیکنم بازم متوجه میشدم!!!!  الهی...
23 دی 1392

بدون عنوان

 سلام دختر قشنگ مامان خوبی عزیزم؟ ببخشید گلم ده روزی میشه به وبلاگت سر نزدم اما این مدت کلی ماجرا داشتم که باعث این تاخیر شد. اول که عمو مهدی و خانومش اومدن مهمون داشتم و درگیر مهمونداری. وسط این ماجرا چشمت روز بد نبینه یه سرمایی خورده بودم که نگو!!! اینقدر سرفه میکردم که پهلوهام تیر میکشید مجبور بودم دو دستی پهلوهام رو بگیرم و سرفه کنم. سه شب نتونستم بخوابم یه وضعی بود که نگو و نپرس. یه هفته ای عمو اینا اینجا بودن پریشب بود،برگشتن بیرجند. امروز هم که بابا ابراهیم از سرکار اومد خونه مادرجون(من شب اونجا بودم) با چه وضعي!!! سرماخورده بود عجيب چشمهاش باز نميشد.به قدري حالش بد بود كه نتونسته بود لباسهاشو عوض كنه با همون لباس كار اومده...
18 دی 1392

نامه بيمارستان

عسلم امروز رفتم پيش دكترم صداي قلب قشنگت رو برام گذاشت و نامه بيمارستانم رو بهم داد. ازم پرسيد زايمان طبيعي ميخواي يا سزارين. منم گفتم اگه بشه طبيعي اون هم نامه ام رو براي زايمان طبيعي نوشت. در مورد قندم هم گفت بايد با دكتر غددم صحبت كنم ببينم وضعيتم در چه حده ميشه زايمان طبيعي بكنم يا نه؟ اميدوارم هر چي صلاحه همون بشه.
7 دی 1392

جواب آزمايش قند

سلام نازنين دختر مامان خوبي عسلم؟ چند روز پيش جواب آزمايش قندم رو گرفتم ناشتام اومده پايين از 112 به 99 رسيده اما قند يك ساعت بعد از صبحانه ام بالاست رنج نرمالش تا 140 اما مال من 159 بود. براي دوشنبه وقت دكتر غدد دارم نميدونم چي ميگه اما اميدوارم مشكل جدي نباشه.  
7 دی 1392

بدون عنوان

سلام عشق مامانی خوبی دخترم؟ دلم برات یه ذره شده نازنینم. ببخشید گلم ده روزی میشه به وبلاگت سر نزدم،خیلی درگیر بودم،آخه مادرجون روز اربعین(دوشنبه 2 دي) سفره حضرت ابالفضل(ع) داشت سرمون شلوغ بود. راستي ازمايش قندم رو هم رفتم اما هنوز جوابشو نگرفتم اميدوارم قندم حسابي پايين اومده باشه تا ديگه مجبور نباشم در اين حد رعايت كنم. نازنينم دل مامان و بابا حسابي برات تنگ شده و براي ديدنت لحظه شماري ميكنيم. راستي قشنگترينم شما الان 31 هفته و 2 روزته. هفته شمار ديدارمون تك رقمي شده و داره عدد 9 رو نشون ميده. شما احتمالا الان 1800 گرم وزن داري و قدت درحدود  43.2 سانتي متر است. ناخنهاي انگشتهاي پات دراومدن و ناخنهاي انگشتهاي دستت در حال رشد هست...
4 دی 1392

دوستت دارم...

نفسم دلم نیومد از دلتنگیم برات نگم. تا الان داشتم وبلاگهای دیگه رو چک میکردم اومدم خاموش کنم برم که دلم نیومد. قشنگم تو بهترین هدیه ای هستی که خدا به من و بابایی داده دوستت داریم تا وقتی نفس داریم. دخترم نمیدونم چی بنویسم که حق مطلب ادا شده باشه فقط میتونم بگم دوستت دارم شبت بخیر نازنینم. میبوسمت ...
20 مهر 1392

از عروسي عمو مهدي تا اولين تكون دخترم

سلام قشنگم چطوری مامان؟ ببخشید دختر گلم یه هفته شده به وبلاگت سر نزدم   شنبه ساعتای ٣ و نیم شب رسیدیم اما تا امروز نتونستم به وبلاگت سر بزنم قول میدم جبران کنم حالا بزار واست از این یه هفته بگم چهارشنبه صبح راه افتادیم به طرف بیرجند شب حنابندون عمو مهدی بود خوش گذشت اما من خیلی خسته بودم. فردا شبش هم عروسی بود یعنی پنجشنبه ١١ مهر جمعه اول شب هم راه افتادیم به طرف مشهد ونصف شب رسیدیم. اینقدر خسته بودم که تا دو روز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم. یکشنبه با مادرجون رفتیم پاساژ خسروی اما چون شهادت امام جواد(ع) بود بسته بود رفتیم فروشگاه پارچه عاقبتی و ملحفه ای های تشک وبالشتت رو خریدیم.یه پارچه صورتی با طرح دخترونه روش ک...
17 مهر 1392
1